۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

يادمون باشه که؛ خدا هميشه هست.
-يادمون باشه که؛ کسي که زير سايه ديگري راه ميره، خودش سايه‌اي نداره. 
-يادمون باشه که؛ هر روز بايد تمرين کرد دل کندن از زندگي را. 
-يادمون باشه که؛ زخم نيست آنچه که درد دارد، عفونته. 
-يادمون باشه که؛ در حرکت هميشه افق‌هاي تازه هست. 
-يادمون باشه که؛ دست به کاري نزنيم که نتوانيم آن را براي ديگران تعريف کنيم. 
-يادمون باشه که؛ اونايي که دوستشون داريم مي‌تونند دوستمون نداشته باشند. 
-يادمون باشه که؛ حرف‌هاي کهنه از دل کهنه مياد، پس دلي نو بخريم. 
-يادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمه‌اي مي‌بره براي پنهان شدن، نه آزادي. 
-يادمون باشه که؛ باورهامون شايد دروغ باشند. 
-يادمون باشه که؛ لبخندمان را در آيينه جا نگذاريم. 
-يادمون باشه که؛ آروزهاي انجام نيافته دست زندگي رو گرفتن و اونو راه مي‌برند. 
-يادمون باشه که؛ محبت به ديگران براي نمايش گذاشتن مهر خودمون نباشه. 
-يادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه مي‌تونند مهربون و دلسوز باشند. 
-يادمون باشه که؛ تنهايي ما در مقايسه با تنهايي خورشيد خيلي کمه. 
-يادمون باشه که؛ دو رنگي رو با کمتر از صداقت نديم. 
-يادمون باشه که؛ دلخوشي‌ها هيچ کدوم ماندگار نيستند. 
-يادمون باشه که؛ تا وقتي اوضاع بدتر نشده! يعني همه چيز روبراهه. 
- يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها. 
-يادمون باشه که؛ آرامش جايي فراتر از ما نيست. 
-يادمون باشه که؛ من تنها نيستم، ما يک جمعيت‌ايم که تنهاييم. 
-يادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگيريم و از آسمان درس پاک زيستن. 
-يادمون باشه که؛ براي آموختن و درس دادن به دنيا آمديم، نه براي تکرار اشتباهات 
گذشتگان. 

-يادمون باشه که؛ براي پاسخ دادن به احمق، بايد احمق بود! 
-يادمون باشه که؛ لازمه گاهي با خودمون روراست‌تر از اين باشيم که هستيم. 
-يادمون باشه که؛ قبلا چيزهايي برامون مهم بودند که حالا ديگه مهم نيستند. 
-يادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود. 
-يادمون باشه که؛ نيازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ايم. 
-يادمون باشه که؛ ما از اين به بعد هستيم، نه تا به حال. 
-يادمون باشه که؛ غيرقابل تحمل وجود ندارد. 
-يادمون باشه که؛ با يک نگاه هم ممکنه بشکنند دل‌هاي نازک. 
-يادمون باشه که؛ به جز خاطره‌اي هيچ نمي‌ماند. 
-يادمون باشه که؛ وظيفه من اينه حمل باري که خودم هستم تا آخر راه
-يادمون باشه که؛ منتظر تنها يک جرقه است، انبار مهمات. 
-يادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهي برمي‌گرده،گاهي نه. 
-يادمون باشه که؛ در هر يقيني مي‌توان شک کرد و اين تکاپوي خرد است. 
-يادمون باشه که؛ هميشه چند قدم آخره که سخت‌ترين قسمت راهه. 
-يادمون باشه که؛ اميد، خوشبختانه از دست دادني نيست. 
-يادمون باشه که؛ به جستجوي راه باشيم نه همراه. 
-يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها. 
-يادمون باشه که؛ کلا نااميد نميشي اگه تمام اميدت را به چيزي نبسته باشي. 
-يادمون باشه که؛ خوبي اوني رو که نداريم اينه که نگران از دست دادنش نيستيم. 
-يادمون باشه که؛ در خسته‌ترين ثانيه عمر، رمقي براي انجام کارهاي کوچک هست. 
-يادمون باشه که؛ وقتي از دست دادن عادت ميشه بدست آوردن، ديگه آرزو نيست. 
-يادمون باشه که؛ اونايي رو که گوشه آسايشگاه‌ها غريب‌اند و تنها، از ياد نبريم. 
-يادمون باشه که؛ گاهي بايد براي راحتي خيالِ ديگران خودمون رو خوشحال نشون بديم. 
-يادمون باشه که؛ سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست. 
-يادمون باشه که؛ قولي را که به کسي ميديم عمل کنيم. 
-يادمون باشه که؛ دوست بداريم بي‌انتظار پاسخي از طرف ديگران. 
-يادمون باشه که؛ مهرباني صفت بارز عشاق خداست پس از اينکار ابايي نکنيم. 
-يادمون باشه که؛ اين دعا هميشه ورد زبونمون باشه �خدايا هيچوقت ما رو به حال 
خودمون رها نکن
دل من دیر زمانیست که می پندارد 

دوستی نیز گلی ست، 

مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد و لطیفی دارد. 

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد 

جان این ساقه نازک را –دانسته- بیازارد! 

در زمینی که ضمیر من و توست، 

از نخستین دیدار، 

هر سخن هر رفتار، 

دانه هایی است که می افشانیم. 

برگ و باری است که می رویانیم. 

آب و خورشیدو نسیمش "مهر" است. 

گر بدانگونه که بایست به بار آید، 

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید. 

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف، 

که تمنای وجودت همه او باشدوبس. 

بی نیازت سازد از همه چیزو همه کس. 

زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است 

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.......
( فریدون مشیری -دوستی)

۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه

سلام برو بچ
داشتم توی چندتا سایت میگشتم به یه مطلبی برخوردم جالب بود
البته من ننوشتم فقط كپیش كردم
نظراتتون رو بگین
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کرده ام و همینجا هم زندگی میکنم. خیلی دلم میخواست چند جمله ای در جهـت تمجیـد از ایــران و ایــرانی بنویســـم ولـی دروغ چرا؟ کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
یک مشـت دزد ، کلــاش، متظاهر ، خائــن، فرصت طلـب، تنبــل حـق ناشنـاس و پُشـت هم انداز در یک منطقـه از این دنیـا بنــام ایــران جمـع شده انـد و دلشــان خوش اسـت که زمـانـی آدم بـوده انـد.
به قدرت خـدا، این سـرزمیــــن هیچـوقت موجـودات با صفـات بـالا را کـم نداشته است. ا ُمتـّـی ( ا ُمت یعنی گلـه شتر) کـه آریوبرزن اش را یک ایرانی خائن لو میدهد، امتـی کـه بابک اش را افشین که آ نــــهــم یک ایرانی است تحویـل خلیفـه اش میـدهـد، امتـی کـه کـریم خان زنـدش چند سالی بیشتر دوام نمی آورد ولی قاجـاریه اش تمام ناشدنــی است،
امتـی کـه امیر کبیرش را میکشنـد و جایش یک دلقک میگذارند و آب از آب تکان نمیخورد، امتـی کـه یك كشور خارجی رضاشاه اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعیــد میکنند و همه جشـن میگیــــرند،
امتی كه 99 درصدش به جمهوری اسلامی راٌی میدهد بدون اینكه بداند چه معجونی است، امتـی کـه سی سال (در نسخه دست نوشته ام بیست و نه سال) مثل سگ توی سرش میزنند و صدایـش در نمی آید، و بالاتر از همه، امتی که در سال 57 با جمعیت پنج ملیونی به استقبال امامش میرود، بعد از ده سال که اندیشه این رهبر ارمغانی جز فشار و گرانی و تورم و جنگ و نکبت و مرگ برای ایشان نمی آورد، این بار با جمعیت ده ملیونی به تشییع جنازه اش میرود! ترا به خدا این حدٌ بلاهت نیست؟
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
فکر نکنید که بعد از 508 سال ایرانیان بیدار شدند و قیام کردند و حکومت خلیفه را برانداختند. نخیر، باید یک مغول بنام هلاکو می آمد و به حکومت عباسیان پایان میداد. بعد از 508 سال نوکری عرب، حالا نوبت نوکری مغولان به مدت 300 سال بود. اگر متوسط مقاومت در مقابل اعراب 50 سال بود، در مقابل مغولان در یکصد سال اول هیچـگونه مقاومتی نشان داده نشد.
قیام سربداران در خراسان بیش از یکصد سال پس از حمله مغول روی داد. پس از 300 سال آقایان صفوی تشریف آوردند و تشیع دست کاری شده را که خود از عباسیان و مغولان مخربتـر بود ، به ارمغان آوردند.
این که از قدیم،... در اخیرِتان چه دارید؟ انقلاب مشروطيّت؟
اگر فکر میکنید انقلاب مشروطیت کار این خوش غیرتان بوده است اشتباه میکنید. اگر سفارت انگلیس نبود و مشروطیت به نفعش نبود، انقلاب مشروطیت هم اتفاق نمیفتاد. رجوع كنید به دیگ های پلو و خورشت در باغ سفارت انگلیس توسط مشروطه طلبان. امتـی که هر بار پهلــوانی زائیــد در برابرش صد ها خائن پس انداخت که آن پهلـوان را بکشنـد.
 کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
من شما را واقعا درک نمیکنم! آنقدر به ایرانی بودن تو خالیمان بنازید تا نازدانمان پاره شود. من برای ایران از قدیم تا امروز متأسفم.
این چه ملتیست که فقط دوست دارد همه چیز را بصورتی دلخواه و خوشایند ببیند نه آنطور که بوده و هست؟

کجای این ملت تاریخی افتخار دارد؟
fin
fin
finn
باز ماندن شير آب در پشت بام باعث آبگرفتگي حمام باغ فين و نم زدگي ديوارهاي اين اثر ارزشمند تاريخي شد.
tar
ساختمان واقع در روستای صوفی آباد سمنان, در آغاز بنايي رفيع و با عظمت بود که بدستور عمادالدين جمال الدين عبدالوهاب وزير سلطان محمد خدا بنده از خشت خام ساخته شد, سپس خانقاهی برآن افزود ودر آنجا به رياضت پرداخت و پس از مرگ در آنجا به خاک سپرده شد.بنای خانقاه وآرامگاه اين عارف مشهور که بازمانده معماری اواخر قرن هشتم است , به علت نداشتن استحکام و بی توجهی روبه ويرانی نهاد .به طوری که به جز دو ستون ايوان بقيه بنا منهدم شد

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

شعر زيباي جگرسوز از خانم هيلا صديقي


هوا بارانی است و فصل پاییز...............گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار.................شد ه از داغ تابستانه سر ریز

هوای مدرسه بوی الفبا........................ صدای زنگ اول محکم و تیز 

جزای خنده های بی مجوز.................. و شادیها و تفریحات ناچیز

برای نوجوانی ها ی ما بود.................فرود خشم و تهمت های یکریز

رسیده اول مهر و درونم ..................... پر است از لحظه های خاطرانگیز

کلاس درس خالی مانده از تو ................من و گلهای پزمرده سرمیز

هوا پاییزی و بارانی ام من ...................درون خشم خود زندانی ام من 

چه فردای خوشی را خواب دیدیم............. تمام نقشه ها بر آب دیدیم 

چه دورانی چه رویای عبوری................چه جستن ها به دنبال ظهوری 

من و تو نسل بی پرواز بودیم ................اسیر پنجه های باز بودیم 

همان بازی که با تیغ سر انگشت............ به پیش چشمهای من تو را کشت  

تمام آرزو ها را فنا کرد .......................دو دست دوستیمان را جدا کرد 

تو جام شوکران را سر کشیدی .............. به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه .....................به آن اندیشه های جاودانه 

به قطره قطره خون عشق سوگند............ به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد............... به قلبم از غمت صد چاک افتاد 

بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟........در آن سوی حیات آزاد هستی؟ 

هوای نوجوانی خاطرت هست؟..............هنوزم عشق میهن در سرت هست؟ 

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست .........تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ ..............تجاوز به غرورت نیست آنجا؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟.............صدای زجه های مادران هست؟

بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه ...........بخوان شعر مرا با حسرت و آه 

دوباره اول مهر است و پاییز ................. گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو................ و گلهایی که پزمرده سر میز 

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

باغ من (اخوان ثالث)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .
باغ بی برگی ،
روز و شب تنهاست ،
با سکوت پاک غمناکش .

ساز او باران ، سرودش باد .
جامه اش شولای عریانی ست .
ور جز اینش جامه ای باید ،
بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد .

گو بروید ، یا نروید ، هرچه در هرجا که
خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید .

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .

قاصدک ( اخوان ثالث)


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من 
بي ثمر مي گردي 

انتظار خبري نيست مرا 
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس 
برو آنجا كه تو را منتظرند 

قاصدك 
در دل من همه كورند و كرند 
دست بردار ازين در وطن خويش غريب 
قاصد تجربه هاي همه تلخ 
با دلم مي گويد 
كه دروغي تو ، دروغ 
كه فريبي تو. ، فريب 

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي 
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك 
ابرهاي همه عالم شب و روز 
در دلم مي گريند



دل نوشته...

کاش آسمان میدانست!!!
درد من چیست
کاش میدانست نیاز من چیست
کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم ...
کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنها یک عاشق بی کس !
عاشقی که معشوقش در کنارش نیست ....
کاش دریا میدانست کویر چیست !
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها !
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس !
کاش باران میدانست معنی انتظار چیست ...
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است ...
و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست...

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

اینجا ایران است

 منطق، تقلید است
کتاب، دکور است
·         روزنامه، تبلیغات است
آزادی، میدان است 
جمهوری خیابان است
استقلال تیم است
شعار آسان است
شعور، نایاب است 
پینه‌های دست، عار است
پینه بر پیشانی، افتخار است؛
دروغ، حلال است؛
شادی، حرام است؛
اعدام، اصلاح است؛
اصلاح، فساد است؛
دانا، افسرده و در زندان است؛
نادان، کامیاب است؛
درد مردم، بی‌درمان است؛
ایمان، برای نان است؛
زر، برای زور است؛
زور، برای زر است
و تزویر برای هر دو؛پینه بر پیشانی، افتخار است؛
دروغ، حلال است؛
شادی، حرام است؛
اعدام، اصلاح است؛
اصلاح، فساد است؛
دانا، افسرده و در زندان است؛
نادان، کامیاب است؛
درد مردم، بی‌درمان است؛
ایمان، برای نان است؛
زر، برای زور است؛
زور، برای زر است
و تزویر برای هر دو؛
پینه بر پیشانی  افتخار است       

شادی حرام است
  
دروغ حلال است
   
اعدام اصلاح است

 اصلاح,فساد است 

دانا در بند است  

نادان کامیاب است  

درد مردم  بی درمان است
  
ایمان برای نان است

 زور برای زر است
   
زر برای زور است  

وتزویر برای هردو


جملات عاشقانه دکتر علی شریعتی

دوست داشتن از عشق برتر است
و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد


شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیکندیدم نشانی ز مهر و وفایی


عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛و آن دوست داشتن است


و اکنون تو با مرگ زفته ای ؛و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوماین زندگی من است

غریقی در طوفان تنها مانده استآخرین فریادهای خسته اش راکه تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب


همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میردذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم


چه دشوار شده است دم زدن !در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی استو صدای هرگامی غمم !


ای که تو آن من دیگرمیای تو که آن توی دیگرتمزاد سفر برگیر و قدم در راه نِهکه من در پایان راهبی صبرانه منتظر رسیدن توام


ای که هوای من شده ایدم زدن د تو حیات من است


تو می دانی که مناز میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارمتنهایی است


نوشیروان دادگر و ساخت کاخ کسرا....



وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادندکه برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اندرا نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود.
چه باید کرد؟

انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که از نیاکانمان بر جای مانده با او رفتار کنید".

کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده اند حتمادیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است.
این نقطه از دیوار همان جاییست که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند.

از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است
تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل شاهان ساسانی باشد

دیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی
مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد

دل نوشته

سهراب سلام:
قایقم را هم شکستند...
کاش دو بالی داشتم
کاش فردایی داشتم
کاش همدردی داشتم
سهراب پشتِ هیچِستان هم هیچ بود
آدمی را همتراز  پول بود
جواب اعتماد ساده ی ما سنگ بود
راستی شقایق ها هم مردند
مبنایِ دگر برای زندگی داری؟؟
 بازهم همچنان باید راند؟؟؟؟

داستان تكان دهنده سر زدن يك ايراني در عربستان و واكنش دولت و رضاخان



عماريون نوشت: جوان 22 ساله اي به نام ميرزا ابوطالب يزدي، فرزند حاج حسين مهرعلي، در سال 1322 خورشيدي (دو سال از پادشاهي محمد رضا مي گذشت) با همسرش، به قصد زيارت مكه در ايام حج، از راه خرمشهر به كويت رفته و از آنجا خودش و زنش را با شتر به سرزمين حجاز و مكه ميرساند.

در جريان طواف به علّت بيماري، به استفراغ مبتلا گرديد و قي كرد. براى احترام خانه كعبه بلافاصله احرامي ِ خود را (كفن سفيدي كه در مراسم آنجا مي پوشند) جلوي دهان گرفت و در نتيجه احراميش آلوده شد. امّا مانع از كثيف شدن خانه كعبه نگرديد و در اين موقع چند نفر از مسلمانان دو آتيشه شهادت دادند كه ابوطالب قصد كثيف كردن كعبه را داشته است و ابوطالب بيچاره بازداشت گرديد و سپس در دارالقضاي شرعي محاكمه و به گردن زدن محكوم شد.

حكم او در روز دوازدهم ذي الحجّه تازي، توسط دژخيم آل سعود كه توسط 50 نفر پاسبان ابوطالب را در حالي كه دستبند به دست هايش زده بودند، اجرا شد.

ابوطالب يزدي را، از مركز پليس خارج و به جلوي بازار صفا و مروه آوردند و در ميان جمعيت مقابل سكوي مجازات قرار دادند. جلاد رسمي دولت سعودي، ابوطالب را چهار زانو روي زمين نشاند و بازوان او را بر محوري ثابت بست و سپس به دستش دستبند زد، جمعيت در ميداني كه نزديك دارالقضاي شرعي بود، جمع شده و منتظر اجراي حكم بودند. فرمان قتل به زبان عربي قرائت شد.

سپس جلاد سر به گوش ابوطالب گذارده، آخرين دقايق زندگي را به عربي به او يادآور مي شود و ابوطالب كه تا آن لحظه نه مفهوم محاكمه را فهميده بود و نه از متن حكم كه به زبان عربي قرائت مي شد چيزي مي فهميد، ساكت و آرم نشسته، نگاه به جمعيت دوخته بود، كه ناگاه جلاد با نوك شمشير فشاري به پشت گردن ابوطالب وارد مي سازد. بر اثر آن خون جاري و ابوطالب از ترس سرش را جلو مي برد و در همين لحظه جلاد با يك ضربه شمشير بزرگي كه در دست داشت، بر گردن او فرود مي آورد.

گردن به وضع فجيعي بريده شده ولي استخوان حلق مانع از قطع شدن سر مي شود. امّا بلافاصله شمشير براي بار دوّم به حركت درآمده سر از گردن جدا و روي پاي ابوطالب مي افتد و بنا به گفته همسرش، آخرين كلمه اي كه ابوطالب برزبان آورده، اين جمله بود: «آخر شما كار خودتان را كرديد».

بلافاصله دو اتومبيل در محلّ حاضر مي شود و يكي سرِ جدا شده و بدن را به پزشك قانوني منتقل مي نمايد و ديگري با ريختن شن در صدد از بين بردن آثار جنايت برمي آيد. شيخ علي اصغر يكي ديگر از حجّاج ايراني داوطلب به خاك سپردن ابوطالب گردن بريده مي شود. پليس سعودي به شيخ علي اصغر خبر مي دهد كه جنازه براي تحويل حاضر است.

وقتي كه به پزشك قانوني مي روند، متوجّه مي شوند كه سرابوطالب را معكوس روي بدن گذارده و دوخته اند. به شيخ علي اصغر مي گويند كه بايد 65 ريال سعودي دستمزد بخيه زدن سر به بدن را پرداخت كند تا جسد تحويل و اجازه حمل داده شود!

شيخ علي اصغر عصباني شده، فرياد مي زند: پول را بايستي كسي بدهد كه فرمان قتل را داده است!

خانواده ابوطالب كه منتظر برگشتن حاجي از مكه بودند، وقتي بدن بي سر ابوطالب را بجاي سجاده و تسبيح و عطر دريافت كردند؛ بر سر و روي خود مي كوبيدند. دو خواهر ابوطالب، در فاصله كمي از يكديگر جان باختند (گويا خودكشي كردند)

پس از اين فاجعه ضد بشري در سعودي، دولت ايران روابط ديپلماتيك خودش را با سعودي براي چهار سال قطع كرد. و ديگر هيچ كس حق نداشت به سعودي برود.

اما، دوباره با فشار مقامات مذهبي، و مردم متعصب ايران، محمدرضا شاه با فرستادن يك شمشير طلايي به دربار سعودي، خواهان بازگشت مناسبات سعودي با ايران شد.

هنگامي كه خبر زدن گردن ابوطالب يزدي به رضا خان در ژوهانسبورگ رسيد، در حالي وي از تندرستي و سلامتي زيادي برخوردار نبود، با خشم گفت: من اگر آنجا بودم، خاك سعودي را توبره مي كردم و اين است سزاي بي خردان ابلهي كه فرسنگ ها مي پيمايند و با سرمايه هاي خود را به جيب وهابيون بي مغز ميريزند و آبروي خود و خانواده و ميهن خود را، به تاراج ميدهند.

حکایت


روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

گرگ گفت : "میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد کجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
کشاورز گفت : "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به کجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
کشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد