گلزار






شهید ابراهیم زارعیان جهرمی در تاریخ 21 بهمن 1343 در خانواده ای نسبتا متوسط در جهرم پا به عرصه وجود گذاشت و از همان کودکی صفا و معنویت چهره اش خبر از آینده ای پر شور وپر ثمر برای او را میداد. هنوز12 روز بیشتر از سنش نگذشته بود که به بیماری سختی مبتلا شد و اورا تا دم مرگ پیش برد. اما استغاثه مادرش او بهبود مییابد گویا خدا تقدیر ابراهیم  را چیزی غیر از مردن در آغوش مادر رقم زده است. او باید در میدانی سخت اسماعیل وجودش را به قربانگاه معبود ببرد.
دوران کودکی ابراهیم به سرعت سپری شد. در سال 1350 به دبستان رفت و دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و وارد یکی از مدارس راهنمایی  شد.  این همزمان است با سالهای پر التهاب تاریخ ایران.
ابراهیم  در کنار درس های مدرسه به کلاس قران نیز می رفت پس از مدتی چنان اشتیاقی به این کلاس ها پیدا کرد که گویی گم کرده خود را پس از سالها پیدا کرده بود او موفق به فراگیری قران و تلاوت آن شده بود اما به این اکتفا نمی کرد او از قران درس مبارزه با کفار آموخت و چه خوب آن را در زنگیش بکار بست . آن روزها روزهای اوج اختناق و خفقان رژیم پهلوی بود اما برای ابراهیم روزهای اوج بیداری بود. ابراهیم  فعالانه در تظاهرات و پخش اعلامیه علیه حکومت شرکت میکرد .بالاخره در یکی از همین روزها دستگیر شد و او را تحویل شهربانی دادند او در جواب ماموری که دلیل شعار دادنش علیه حکومت را جویا شده بود آیه ای از قرآن را از لای کتابش بیرون آورده بود و به مامور نشان داده بود آیه ای با این مضمون که شاهان به هرجا بروند فساد می کنند... اما مامور بیشرمانه کاغذ را پاره کرد و خیال خودش او را نصیحت کرد اما به خاطر سن کمش او را زندانی نکردند هنوز ساعتی از آزادیش نگذشته بود که در مدرسه دسته تظاهرات راه انداخت و شعار می داد:لحظه به لحظه گویم زیر شکنجه گویم درود بر خمینی.
سرانجام در 22 بهمن 57 انقلاب پیروز میشود. آن روز ابراهیم نیز در خیل حمله کنندگان به ژاندارمری بود و پس از درگیری و تصرف انجا در حالی که چند کلت به کمرش بسته بود و نارنجکی در دست داشت فاتحانه در کنار دوستانش بر یک تانک ایستاده بود و در شهر میگشت و فریاد پیروزی سر می داد.
ابراهیم جزو اولین کسانی بود که در بسیج ثبت نام کرد. با شروع جنگ تحمیلی چند بار سعی کرد تا از طریق بسیج به جبهه اعزام شود اما به خاطر کم بودن سنش او را اعزام نمیکردند .تا اینکه بالاخره موفق شد از طریق ستاد فداییان اسلام در تاریخ3 /1/1360 به جبهه ذوالفقاریه در ابادان اعزام شد. پس از مدتی  از جبهه برگشت اما تحولی شگرف در ابراهیم پدید آمده بود گویی رفتار فرماندشان شهید سید مجتبی هاشمی نژاد در او اثر کرده بود و او را عاشق شهادت کرده بود ماه ضیافت الهی فرا رسیده بود ابراهیم بارها خبر شهادتش را به اطرافیانش داده بود هنگام افطاربا لبخند همیشگی که بر لب داشت میگفت من چند روز دیگر بیشتر مهمان شما نیستم از من خوب پذیرایی کنید0ماه رمضان که تمام شد ابراهیم دوباره به جبهه برگشت حدودا بیست روز در جبهه بود وبالاخره روزی که سالها به دنبالش بود فرا رسید روزی که نوبتش میشود که گلی پرپر کند و به دوستانش دهد و به آنان بگوید من مانند این گل پرپر می شوم هنگامی که دوستش در یک عملیات خنثی سازی پس از خنثی کردن بیش از 500مین به شهادت می رسد دیگر دوستانش را دلداری میدهد و میگوید من هم امشب شهید میشوم. شب موعود فرارسید و ابراهیم خلیل وار به سوی قربانگاه معبود می رود کهنه دلق دنیوی را بیرون آورد وبا سینه برهنه چون آن پروانه که از پیله خاکی رها شده است خود را برای خدای خود فنا کرد تا به زندگی جاودان برسد.
قلب ابراهیم در 16 سالگی پاره پاره شد تا ندایش به گوش شیفتگان دنیا برسد که می گفت :
شما جنازه ما را بر دست بگیرید شاید به خود آمدید و در صف سابقون قرار گرفتید
فرازی از وصیت نامه شهید:
دوستان پدرم مادرم و خواهرم همه در خط الله باشید و از این خط جدا نشوید تا بین من و شما جدایی نیفتد. مادرم مرا ببخش و حلال کن که با تو خدا حافظی نکردم چون امکان داشت مانع رفتنم شوی  و من ایمانم اجازه نمیداد که بمانم و دوستانم شهید شوند .ما اینقدر در دریای خون شنا میکنیم تا به ساحل آرامش برسیم و کربلا را فتح کنیم
---------------------------------------------------------------------------------------------------


مدافعي از مدافعان خرمشهر
شهيد سرلشكر اسماعيل زارعيان جهرمي

اسماعيل در سال 1334 در شهر آبادان در خانواده‌اي مومن ديده به جهان گشود. پدرش نعمت‌الله از افراد سرشناس شهر و داراي فضايل اخلاقي بسيار بود. اسماعيل پس از گذراندن دوران كودكي در سن شش سالگي وارد دبستان شد و با توجه به علاقه‌اي كه به كسب علم داشت توانست دوران ابتدايي و دبيرستان را طي نموده و در سن 18 سالگي موفق به اخذ ديپلم و سپس وارد دانشكده افسري شد و سه سال دوره دانشكده افسري رادر تهران به پايان رسانده و به درجه ستوان دومي و اخذ ليسانس علوم اجتماعي مفتخر گرديد. سپس براي آموختن دوره مقدماتي فرماندهي يك سال در شيراز اقامت كرد و پس از آن به خوزستان منتقل شد و فرماندهي گروهان2 از گردان دژ خرمشهر كه تحت امر لشكر92 زرهي اهواز بود را به عهده گرفت و چندين ماه در منطقه شلمچه و كوشك در مرز ايران و عراق انجام وظيفه نمود.
بررسي تحركات مرزي ارتش عراق اين را نشان مي‌داد كه عراق در حال تدارك براي حمله‌اي همه جانبه به ايران اسلامي است، لذا اسماعيل كه با عده‌اي از همرزمان در مرز شلمچه حضور داشت تمام حركات دشمن را زير نظر داشته و خود را براي رويارويي با دشمن متجاوز آمده مي‌كردند.هجوم سراسري دشمن تا بن دندان مسلح آغاز شد. همه دلسوزان انقلاب با تمام توان ايستادند تا دشمن زمين‌گير شود. پس از پيشروي دشمن به سمت خرمشهر اسماعيل در صف مدافعان خرمشهر قرار گرفت و با وجود اصابت گلوله به بازويش همچنان به راه سعادت خود ادامه داد. او 45 روز همگام با ديگر مدافعان در خونين شهر حضور داشت تا اينكه بارديگر بر اثر اصابت چندين گلوله به پايش مجروح گرديد و به بيمارستاني در شيراز منتقل شد.پس از شش ماه هنوز بهبود نيافته بود كه دوباره عزم ميدان نبرد كرد و به صف جهادگران پيوست. پس از مدتي نبرد در جبهه‎هاي حق عليه باطل بارديگر مجروح شد و مدتي در بيمارستان اهواز بستري شد. اما او هنوز به راه سعادت نرسيده بود. اسماعيل، جان خود را آورده بود تا تقديم بت شكن زمان كند. پس از اشغال خرمشهر تمام وجودش پر از اندوه بود، آخر او كه در خونين شهر بود مي‎دانست كه در اين شهر چه گذشته است.
عملياتي در پيش بود كه مي‌توانست تسكيني باشد بر سوز دل نه تنها اسماعيل بلكه تمامي ملت ايران، يعني عمليات بيت المقدس.
او با تمام وجودش در اين عمليات شركت نمود و به آرزويش رسيد، خرمشهر، شهر خون و قيام آزاد شد.
او با چشم خود دست ياري خداوندمتعال را ديده و به اين دست چشم اميد دوخته بود، اميدي از جنس شهادت.
او همواره به همرزمان خود مي‌گفت:"دوستان،‌اي همرزمان، اميدوارم روزي قهرمانانه فداي ميهن شوم تا تاريخ يادم را براي آيندگان گرامي بدارد."

روزنامه جمهوري اسلامي
25/04/1391 
سرويس خبر: جبهه و جنگ
دژ مرکزی که در آخرین ساعات 1/7/1359 به علت بمب باران و گلوله باران تخلیه شده بود به همت تعداد 43 نفر از دلیر مردان ارتشی دژ که هم قسم شده بودند باز پس گرفته شد و نیرو های دژ توانستند با یک یورش مردانه حتی دژ شلمچه عراق را که در مقابل دژ ایران بود را هم به تصرف در بیاورند و پرچم ایران را بر فراز آن به اهتزاز در آورند .این عمل نتیجه اهتمام ستوان جوانی بود که فقط یک قبضه 106 در اختیار داشت و با همان سلاح جانانه می جنگید.
ستوان اسماعیل زارعیان در مقابل نیرو های عراقی نشان داد که این بیشه هیچگاه خالی از شیر نیست مبارزات این ارتشی قهرمان آنچنان بلای جان سرداران عرب شده بود که عراقی ها او را در رادیو و تلوزیون مورد خطاب قرار داده و می گویند ستوان زارعیان تو می خواهی با یک 106 در مقابل سپاهیت ما بایستی؟ و چون این جوان ارتش ایران مقاومت و حملات پارتیزانی خود را ادامه میدهد عراق برای سر او جایزه تعیین می کند و از ستون پنجم خود می خواهد هر طور شده او را به قتل برسانند. ستوان زارعیان در رزم به نیاکانش اقتدا کرد و شجاعت و دلیری او در رزم به گفته هم رزمانش قوت قلبی بود برای آنها ....ستوان امیری وحماسه 19 یل پادگان دژ...
حضور رزمندگان در پادگان دژ توام با حماسه بود. آنچه مسلم است روز های آخر دفاع از پادگان به عهده تنها پرسنل پادگان دژ نبوده است، چرا که در این دفاع ارزشمند به اسامی بر می خوریم که جمعی پادگان دژ نبوده اند، ولی در دفاع از پادگان نامشان ثبت شده است. ستوان امیری که جزو آمار پادگان نبوده است به همرزمان مدافع خرمشهر جناب آقای ایام برام زاده می گوید ایران که جانم فدایش باد کشور فراخ و بزرگی است ولی جایی برای عقب نشینی من ندارد... این دلاور این را می گوید و در پادگان می ماند به همراه 18 نفر دیگر از جمله ستوان اسماعیل زارعیان که همگی هم قسم شده بودند تا آخرین گلوله از پادگان دفاع کنند. 19 نفری که گویی مست بودند از عشق وطن و برایشان قابل فهم نبود پا پس کشیدن در مقابل دشمن زیرا به هنگامه پوشیدن لباس سربازی ملت ایران قسم خورده اند تا آخرین قطره خون تا آخرین فشنگ مبارزه کنند تا ایرانی آسوده باشد... به همین دلیل لباسان خود را درآورده و درون لباس ها وصیت نامه های خود را می نویسند و تا آخرین نفر ایستادند تا خاک پادگان دژ مقدس شود  ستوان امیری جوانی رعنا و رشید بود که همواره شعرش این بود ما می مانیم و نمیرویم ... از آن جمع فقط ستوان اسماعیل زارعیان جان سالم به در برد و او هم به دلیل آنکه ورزیده بود و بچه خرمشهر توانست در آخرین لحظات در حالی که دیگر فشنگی برای شلیک نداشت و نظاره گر پرپر شدن همرزمانش بود خود را از طریق رودخانه به طرف شرق رسانده و در یک نقطه شنا کنان خودش را به آن سوی رودخانه - کوت شیخ -برساند.
یکی از همرزمان او می گوید وقتی او را با لباس خیس دیدیم به او گفتیم اسمش در گروه شهدا و مفقودین رد شده است، او لبخندی زد و گفت من تا خرمشهر را از عراقی ها پس نگیرم شهید نخواهم شد و اظهار داشت که قبل از آمدن به این سمت بر روی دیوار یکی از خانه نوشته است خرمشهر ما بر میگردیم. روزی که عملیات بیت المقدس انجام شد، او با خط خودش بر روی یکی از دیوار ها نوشت خرمشهر ما آمدیم...
نحوه شهادت این افسر قهرمان در عملیات رمضان خود گویای شجاعتی است که در خون تک تک ایرانیان است مخصوصا به هنگامه دفاع از نام ایران...
یکی از همرزمانش میگوید گلوله 130 م.م به نزدیکی ما خورد و یک دست او قطع شد او دست خود را برداشت و در جیب گذاشت و با آن دست فرمان پیشروی صادر کرد دقایقی بعد گلوله دیگری منفجر شد و این بار دست دیگر او همراه با جراحات متعدد در بدنش قطع شد و به شهادت رسید ....

شاهدان عینی او را اعجوبه نظامی می دانند. در فتح المبین مجروح شد و درون پایش دو تا میله گذاشتند با این حال جنگ را رها نکرد و دوباره آمد . او را می خواستند رییس رکن 4 بکنند اما نپذیرفت و گفت من نیروی پیاده هستم و حاضر نیستم پشت میز بنشینم ...او بعد از جراحات متعدد آنقدر ضعیف شده بود که به هنگام راه فتن گاهی به زمین میخورد ...در عملیات رمضان به فیض شهادت نائل آمد .کسی که پیکر او را جمع و به پشت جبهه تخلیه نمود ستوان امینی بود که یک ساعت بعد خودش شهید شد آخرین جملاتی که ستوان زارعیان به زبان جاری ساخت این بود : ما باید در مقابل این دشمنان بی ناموس مقابله کنیم که نتوانند به ناموس ما تجاوز کنند ما باید در جبهه حضور داشته باشیم ... پیکر ستوان امینی هم توسط درجه داری تخلیه شد و دقایقی بعد مورد اصابت ترکش قرار گرفت آن درجه دار و سرش از تنش جدا شد و او بیش از 20 متر را بدون سر دوید و سپس بر زمین افتادآری اینگونه است رسم ارتشیان ارتش ایران. خود زانو زدند تا ایران زانو نزند ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر