۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

يادمون باشه که؛ خدا هميشه هست.
-يادمون باشه که؛ کسي که زير سايه ديگري راه ميره، خودش سايه‌اي نداره. 
-يادمون باشه که؛ هر روز بايد تمرين کرد دل کندن از زندگي را. 
-يادمون باشه که؛ زخم نيست آنچه که درد دارد، عفونته. 
-يادمون باشه که؛ در حرکت هميشه افق‌هاي تازه هست. 
-يادمون باشه که؛ دست به کاري نزنيم که نتوانيم آن را براي ديگران تعريف کنيم. 
-يادمون باشه که؛ اونايي که دوستشون داريم مي‌تونند دوستمون نداشته باشند. 
-يادمون باشه که؛ حرف‌هاي کهنه از دل کهنه مياد، پس دلي نو بخريم. 
-يادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمه‌اي مي‌بره براي پنهان شدن، نه آزادي. 
-يادمون باشه که؛ باورهامون شايد دروغ باشند. 
-يادمون باشه که؛ لبخندمان را در آيينه جا نگذاريم. 
-يادمون باشه که؛ آروزهاي انجام نيافته دست زندگي رو گرفتن و اونو راه مي‌برند. 
-يادمون باشه که؛ محبت به ديگران براي نمايش گذاشتن مهر خودمون نباشه. 
-يادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه مي‌تونند مهربون و دلسوز باشند. 
-يادمون باشه که؛ تنهايي ما در مقايسه با تنهايي خورشيد خيلي کمه. 
-يادمون باشه که؛ دو رنگي رو با کمتر از صداقت نديم. 
-يادمون باشه که؛ دلخوشي‌ها هيچ کدوم ماندگار نيستند. 
-يادمون باشه که؛ تا وقتي اوضاع بدتر نشده! يعني همه چيز روبراهه. 
- يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها. 
-يادمون باشه که؛ آرامش جايي فراتر از ما نيست. 
-يادمون باشه که؛ من تنها نيستم، ما يک جمعيت‌ايم که تنهاييم. 
-يادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگيريم و از آسمان درس پاک زيستن. 
-يادمون باشه که؛ براي آموختن و درس دادن به دنيا آمديم، نه براي تکرار اشتباهات 
گذشتگان. 

-يادمون باشه که؛ براي پاسخ دادن به احمق، بايد احمق بود! 
-يادمون باشه که؛ لازمه گاهي با خودمون روراست‌تر از اين باشيم که هستيم. 
-يادمون باشه که؛ قبلا چيزهايي برامون مهم بودند که حالا ديگه مهم نيستند. 
-يادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود. 
-يادمون باشه که؛ نيازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ايم. 
-يادمون باشه که؛ ما از اين به بعد هستيم، نه تا به حال. 
-يادمون باشه که؛ غيرقابل تحمل وجود ندارد. 
-يادمون باشه که؛ با يک نگاه هم ممکنه بشکنند دل‌هاي نازک. 
-يادمون باشه که؛ به جز خاطره‌اي هيچ نمي‌ماند. 
-يادمون باشه که؛ وظيفه من اينه حمل باري که خودم هستم تا آخر راه
-يادمون باشه که؛ منتظر تنها يک جرقه است، انبار مهمات. 
-يادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهي برمي‌گرده،گاهي نه. 
-يادمون باشه که؛ در هر يقيني مي‌توان شک کرد و اين تکاپوي خرد است. 
-يادمون باشه که؛ هميشه چند قدم آخره که سخت‌ترين قسمت راهه. 
-يادمون باشه که؛ اميد، خوشبختانه از دست دادني نيست. 
-يادمون باشه که؛ به جستجوي راه باشيم نه همراه. 
-يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها. 
-يادمون باشه که؛ کلا نااميد نميشي اگه تمام اميدت را به چيزي نبسته باشي. 
-يادمون باشه که؛ خوبي اوني رو که نداريم اينه که نگران از دست دادنش نيستيم. 
-يادمون باشه که؛ در خسته‌ترين ثانيه عمر، رمقي براي انجام کارهاي کوچک هست. 
-يادمون باشه که؛ وقتي از دست دادن عادت ميشه بدست آوردن، ديگه آرزو نيست. 
-يادمون باشه که؛ اونايي رو که گوشه آسايشگاه‌ها غريب‌اند و تنها، از ياد نبريم. 
-يادمون باشه که؛ گاهي بايد براي راحتي خيالِ ديگران خودمون رو خوشحال نشون بديم. 
-يادمون باشه که؛ سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست. 
-يادمون باشه که؛ قولي را که به کسي ميديم عمل کنيم. 
-يادمون باشه که؛ دوست بداريم بي‌انتظار پاسخي از طرف ديگران. 
-يادمون باشه که؛ مهرباني صفت بارز عشاق خداست پس از اينکار ابايي نکنيم. 
-يادمون باشه که؛ اين دعا هميشه ورد زبونمون باشه �خدايا هيچوقت ما رو به حال 
خودمون رها نکن
دل من دیر زمانیست که می پندارد 

دوستی نیز گلی ست، 

مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد و لطیفی دارد. 

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد 

جان این ساقه نازک را –دانسته- بیازارد! 

در زمینی که ضمیر من و توست، 

از نخستین دیدار، 

هر سخن هر رفتار، 

دانه هایی است که می افشانیم. 

برگ و باری است که می رویانیم. 

آب و خورشیدو نسیمش "مهر" است. 

گر بدانگونه که بایست به بار آید، 

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید. 

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف، 

که تمنای وجودت همه او باشدوبس. 

بی نیازت سازد از همه چیزو همه کس. 

زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است 

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.......
( فریدون مشیری -دوستی)

۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه

سلام برو بچ
داشتم توی چندتا سایت میگشتم به یه مطلبی برخوردم جالب بود
البته من ننوشتم فقط كپیش كردم
نظراتتون رو بگین
من یک ایرانی‌ هستم. در ایران تحصیل کرده ام و همینجا هم زندگی میکنم. خیلی دلم میخواست چند جمله ای در جهـت تمجیـد از ایــران و ایــرانی بنویســـم ولـی دروغ چرا؟ کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
یک مشـت دزد ، کلــاش، متظاهر ، خائــن، فرصت طلـب، تنبــل حـق ناشنـاس و پُشـت هم انداز در یک منطقـه از این دنیـا بنــام ایــران جمـع شده انـد و دلشــان خوش اسـت که زمـانـی آدم بـوده انـد.
به قدرت خـدا، این سـرزمیــــن هیچـوقت موجـودات با صفـات بـالا را کـم نداشته است. ا ُمتـّـی ( ا ُمت یعنی گلـه شتر) کـه آریوبرزن اش را یک ایرانی خائن لو میدهد، امتـی کـه بابک اش را افشین که آ نــــهــم یک ایرانی است تحویـل خلیفـه اش میـدهـد، امتـی کـه کـریم خان زنـدش چند سالی بیشتر دوام نمی آورد ولی قاجـاریه اش تمام ناشدنــی است،
امتـی کـه امیر کبیرش را میکشنـد و جایش یک دلقک میگذارند و آب از آب تکان نمیخورد، امتـی کـه یك كشور خارجی رضاشاه اش را بر سر کار می‌‌آورد و تبعیــد میکنند و همه جشـن میگیــــرند،
امتی كه 99 درصدش به جمهوری اسلامی راٌی میدهد بدون اینكه بداند چه معجونی است، امتـی کـه سی سال (در نسخه دست نوشته ام بیست و نه سال) مثل سگ توی سرش میزنند و صدایـش در نمی آید، و بالاتر از همه، امتی که در سال 57 با جمعیت پنج ملیونی به استقبال امامش میرود، بعد از ده سال که اندیشه این رهبر ارمغانی جز فشار و گرانی و تورم و جنگ و نکبت و مرگ برای ایشان نمی آورد، این بار با جمعیت ده ملیونی به تشییع جنازه اش میرود! ترا به خدا این حدٌ بلاهت نیست؟
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
فکر نکنید که بعد از 508 سال ایرانیان بیدار شدند و قیام کردند و حکومت خلیفه را برانداختند. نخیر، باید یک مغول بنام هلاکو می آمد و به حکومت عباسیان پایان میداد. بعد از 508 سال نوکری عرب، حالا نوبت نوکری مغولان به مدت 300 سال بود. اگر متوسط مقاومت در مقابل اعراب 50 سال بود، در مقابل مغولان در یکصد سال اول هیچـگونه مقاومتی نشان داده نشد.
قیام سربداران در خراسان بیش از یکصد سال پس از حمله مغول روی داد. پس از 300 سال آقایان صفوی تشریف آوردند و تشیع دست کاری شده را که خود از عباسیان و مغولان مخربتـر بود ، به ارمغان آوردند.
این که از قدیم،... در اخیرِتان چه دارید؟ انقلاب مشروطيّت؟
اگر فکر میکنید انقلاب مشروطیت کار این خوش غیرتان بوده است اشتباه میکنید. اگر سفارت انگلیس نبود و مشروطیت به نفعش نبود، انقلاب مشروطیت هم اتفاق نمیفتاد. رجوع كنید به دیگ های پلو و خورشت در باغ سفارت انگلیس توسط مشروطه طلبان. امتـی که هر بار پهلــوانی زائیــد در برابرش صد ها خائن پس انداخت که آن پهلـوان را بکشنـد.
 کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
من شما را واقعا درک نمیکنم! آنقدر به ایرانی بودن تو خالیمان بنازید تا نازدانمان پاره شود. من برای ایران از قدیم تا امروز متأسفم.
این چه ملتیست که فقط دوست دارد همه چیز را بصورتی دلخواه و خوشایند ببیند نه آنطور که بوده و هست؟

کجای این ملت تاریخی افتخار دارد؟
fin
fin
finn
باز ماندن شير آب در پشت بام باعث آبگرفتگي حمام باغ فين و نم زدگي ديوارهاي اين اثر ارزشمند تاريخي شد.
tar
ساختمان واقع در روستای صوفی آباد سمنان, در آغاز بنايي رفيع و با عظمت بود که بدستور عمادالدين جمال الدين عبدالوهاب وزير سلطان محمد خدا بنده از خشت خام ساخته شد, سپس خانقاهی برآن افزود ودر آنجا به رياضت پرداخت و پس از مرگ در آنجا به خاک سپرده شد.بنای خانقاه وآرامگاه اين عارف مشهور که بازمانده معماری اواخر قرن هشتم است , به علت نداشتن استحکام و بی توجهی روبه ويرانی نهاد .به طوری که به جز دو ستون ايوان بقيه بنا منهدم شد

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

شعر زيباي جگرسوز از خانم هيلا صديقي


هوا بارانی است و فصل پاییز...............گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار.................شد ه از داغ تابستانه سر ریز

هوای مدرسه بوی الفبا........................ صدای زنگ اول محکم و تیز 

جزای خنده های بی مجوز.................. و شادیها و تفریحات ناچیز

برای نوجوانی ها ی ما بود.................فرود خشم و تهمت های یکریز

رسیده اول مهر و درونم ..................... پر است از لحظه های خاطرانگیز

کلاس درس خالی مانده از تو ................من و گلهای پزمرده سرمیز

هوا پاییزی و بارانی ام من ...................درون خشم خود زندانی ام من 

چه فردای خوشی را خواب دیدیم............. تمام نقشه ها بر آب دیدیم 

چه دورانی چه رویای عبوری................چه جستن ها به دنبال ظهوری 

من و تو نسل بی پرواز بودیم ................اسیر پنجه های باز بودیم 

همان بازی که با تیغ سر انگشت............ به پیش چشمهای من تو را کشت  

تمام آرزو ها را فنا کرد .......................دو دست دوستیمان را جدا کرد 

تو جام شوکران را سر کشیدی .............. به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه .....................به آن اندیشه های جاودانه 

به قطره قطره خون عشق سوگند............ به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد............... به قلبم از غمت صد چاک افتاد 

بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟........در آن سوی حیات آزاد هستی؟ 

هوای نوجوانی خاطرت هست؟..............هنوزم عشق میهن در سرت هست؟ 

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست .........تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ ..............تجاوز به غرورت نیست آنجا؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟.............صدای زجه های مادران هست؟

بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه ...........بخوان شعر مرا با حسرت و آه 

دوباره اول مهر است و پاییز ................. گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو................ و گلهایی که پزمرده سر میز 

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

باغ من (اخوان ثالث)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .
باغ بی برگی ،
روز و شب تنهاست ،
با سکوت پاک غمناکش .

ساز او باران ، سرودش باد .
جامه اش شولای عریانی ست .
ور جز اینش جامه ای باید ،
بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد .

گو بروید ، یا نروید ، هرچه در هرجا که
خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید .

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .